|
ღکافه زیر دریاღ |
|
خدایا به آنان که ادعای عاشقی تو را دارند,بیاموز که بزرگترین گناه شکستن دل آدمیست |
من سكوت خويش را گم كرده ام لاجرم در اين هياهو گم شدم من، كه خود افسانه مي پرداختم عاقبت افسانهء مردم شدم اي سكوت،اي مادر فريادها ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو،راهي داشتم چون شراب كهنه،شعرم تازه بود در پناهت برگ و بار من شكفت تو مرا بردي به شهر يادها من نديدم خوش تر از جادوي تو اي سكوت، اي مادر فريادها گم شدم در اين هياهو ، گم شدم تو كجايي تا بگيري داد من؟ گر سكوت خويش را مي داشتم زندگي پر بود از فرياد من .


+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 15:7 توسط Elnazzzzz |
عشقِ تلخم ، بنفشه ي آزار و رنج و اندوهم بوته ي خارِ ميان آن همه شور و اشتياقم نيزه ي درد هايم ، حلقه گلِ خشمم از چه راهي و چگونه روحم را يافتي ؟ چرا آتش دردت به ناگاه ميان برگ هاي سردِ گذرم افكندي ؟ چه كس به تو آموخت پا به جانبم برداري؟ كدامين گل ، كدامين سنگ، كدامين دود تو را رهنمون آشيانه ام كرد ؟ حقيقتي است كه شبِ هولناك لرزيد سحر پيمانه ها لبريز از شراب اش كرد و آفتاب حضور ملكوتي اش را پايه نهاد آنگاه كه عشق مرا در حصارِ بيرحمانه اش فرو مي بُرد و با تيزك ها و شمشير هاي آخته،پاره پاره ام مي كرد و راهي سوزان درون قلبم مي گشود. اگه بخواد زندگي همين باشه كه هستش بايد بگم من ديگه خسته شدم ز دستش ياري كه وفا نداره ، دل صفا نداره شانسم كه چاره سازه، كاري با ما نداره كم لطفي ميكنه دلبر، با من . دنيا لج ميكنه با من ، با من آشتي بهار عشقي ، نقش خيال من بود از اين همه ستاره ، يكيش تو فال من بود كاشكي تو شهر غربت ، تنها ترين نبودم سالها پيش شنيدم ، اگه عشق همينه اگه زندگي اينه نميخوام چشمام دنيا رو ببينه هنوزم باورم همونه دل امان از دست اين زمونه اي دل سر گذشت ِ گلِ غم تا دراين دهر ديده كردم باز گل غم،در دلم شكفت به ناز بر لبم تا كه خنده پيدا شد گل او هم به خنده اي وا شد هر چه بر من زمانه مي افزود گل غم را از آن نصيبي بود همچو جان در ميان سينه نشست رشته ء عمر ما به هم پيوست چون بهار جواني ام پژمرد گفتم اين گل ز غصه خواهد مرد يا دلم را چو روزگار شكست گفتم او را چو من شكستي است مي كنم چون درون سينه نگاه آه از اين بخت بد،چه بينم، آه.... : گل غم مست جلوه ء خويش است هر نفس تازه رو تر از پيش است زندگي تنگناي ماتم بود گل گلزار او همين غم بود او گلي را به سينه ء من كاشت كه بهارش خزان نخواهد داشت. 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 16:42 توسط Elnazzzzz |
| ||||||